محمود كتبى

89

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

كرد و سلطان شبلى را در قلعه كوه 118 محبوس گردانيد « 50 » و چند روزى در ميدان خالى گوى دولت مىزد و دعوى شاهى و سرورى مىكرد . نه مير و شه بود هر كو كمربند و كله دارد * كه مير و شه كسى باشد كه عالم را نگه دارد نيايد از كمر ميرى كه مورى هم كمر دارد * نيايد از كله شاهى كه شاهين هم كله دارد چون اين خبر به شاه شجاع رسيد به غايت واقعه‌اى صعب نمود كه بعد از انتظار خزائن كرمان اين خبر برسيد . فرمود : بيت هر كسى تدبير كارى مىكند * ما رها كرديم با نعم الوكيل 119 در اثناى اين حال ، شاه محمود با لشكر برسيد و در حومهء شيراز نزول كرد . هر روز يك نوبت به جنگ مشغول مىشدند ، دليران از شهر نيز بيرون مىآمدند و داد مردى مىدادند تا آخر الامر رأى بر آن قرار گرفت كه چون امير سيورغتمش ظاهرا مطيع است ، فرزند خود را سلطان اويس به جانب گرمسير روانه گرداند تا با لشكر هزاره به استيصال دولتشاه به كرمان روند . چون سلطان اويس برسيد ، امير - سيورغتمش بر حسب معهود تعظيم نكرد ، باوجود آن‌كه برادر مادر سلطان بود . على الرسم تا به حوالى كرمان بيامدند . مع ذلك دليرى و چيرگى خصم زيادت شد و در قوت و شوكت او افزود 120 . فى الجمله چون مدت توقف شاه محمود به ظاهر شيراز متمادى شد و زمان محاصره دراز كشيد ، جمعى « 51 » از اكابر بيرون رفتند و نهايت حكايت بدان سرايت كرد كه شاه محمود پيغام كرد كه ، به واسطهء امراى بيگانه كه از بغداد آمده‌اند ، زمام اختيار از دست رفته . اگر آغاام شاه شجاع به عزيمت ابرقوه بيرون رود و يك ماه در آنجا باشد تا از اين‌جانب تدبير امراى غريب به وجهى نيكو كرده شود و مراجعت نمايند . بعد از آن قاعده و رسم خادم و مخدومى ممهد گردد و قسمتى به سويت و راستى در مملكت پيدا شود و اين سخن را به ايمان و مواثيق مؤكد گردانيد . شاه -

--> ( 50 ) . جامع : كوشك سبز ( 51 ) . نسخهء لندن : جمع اكابر